خرید بک لینک

۲ هفته ست روی برنامه ای که برای خودم ریختم پایبندم و حس خیلی خیلی خیلی خوبی داره.برنامه ریزی حتی در حد چند تا کار ساده و پایبندی به انجام اونا،احساسات خیلی خوبی به آدم میده.ورزشم شروع کردم و حس و حالم خیلی بهتره شده.امیدوارم همین جوری حالم خوب بمونه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:29 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 2:31

حس میکنم دارم دلزده و ناامید میشم.چشام دیگه باز نمیشه.خسته ام.احتیاج دارم چشامو ببندم بخوابم پاشم ببینم دنیا تموم شده.این زندگی خیلی به من بدهکاره.خیییییلی زیاد.

زورم نمیرسه دیگه.توانم همینه نمیکشم دیگه

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 2:31

نفس هام داره به شماره می افتن..در صورتی که هنوز حتی نصف راهو نرفتم

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 2:31

هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که ضربه ت خیلی بیش تر از حد تصور کاری بود، بعد این همه مدت هنوز همونی...کاش هیچ وقت نمیذاشتم توی زندگیم بیای.کاش هرگز نبودی...میگن خون با خون پاک میشه ولی خونی که تو زندگیم به پا کردی اخه با چی پاک بشه!!!! دوباره دیدمت...و به حال خودم تاسف خوردم که روزی دوستت داشتم!از خودم متنفرم که گذاشتم ادمی مث تو بیاد تو زندگیم و اینجوری سونامی به پا کنه که هیچ جوره هیچ چیز مثل قبل اومدنش نشه!کاش هیچ وقت نبودی....هیچ وقت نمیذاشتم پاتو تو زندگیم بذاری...دلم میخواد بدبختیتو ببینم همین.. + نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 2:41 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 15:14

چقدر عاشق این برنامه بودم ( تربچه جان و خاله نگار) امروز تصادفی یه تیکه شو توی یه پست دیدم ذوق کردم کاش میشد کلشو پیدا کنم.هر چی سرچ میکنم توی گوگل همون یه تیکه رو بالا میاره.من اخه چقدر عاشق تربچه ام خدااااااا

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 15:14

غربت همیشه بد نیست.دوری از آدمایی که میشناسیشون همیشه بد نیست.تو دوره ای از زندگیمم که آرزو دارم جایی باشم که حتی یه نفر دورو برم نباشه جایی باشم که هیچ آدمی منو نشناسه منم نشناسم اونو.خیییلی دارم خودخوری میکنم به نظرم خودم بهترین تصمیم ممکنو گرفتم ولی عواقب تصمیمم تا اخر عمرم گریبان گیرمه چرا؟؟؟چون دورو برم پر از آدمای سمی هستش که راه فراری ندارم ازشون و به اجبار تا ابد تو زندگیم هستن و بابت تصمیماتم سرزنش و سرکوفت خواهم شد.اونم درست زمانی که باید کمترین تنشو تو زندگیم داشته باشم

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 15:14

قلبم داره تیر میکشه خدایاااا مرگمو برسون خسته شدم ازین همه تحقیر ..دوس دارم بیرم گناه من چیه؟

+ نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:19 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 2:02

بعد مدت ها امروز به طور عجیبی گریه کردم..گریه ها...یهو همه چی بهم ریخته...نمیدونم تا کی اینجوری میمونم ..ولی فقط میدونم هیچی مثل یه سری چیزا که الان میگم تا اتفاق نیفتن و به گوشم نرسن یا به چشمم نبینمشون من آروم نخواهم شد.۱.امیدوارم همه لحظه هاشون پر غم باشه۲.همیشه دعوا باشه ۳.هیچ وقت قدر سر سوزن حتی رنگ آرامش نبینن۴.به مرگ طبیعی نمیرن بلکه با مریضی اونم با زجر زیاااد بمیرن ذره ذرهخلاصه اون قدر از درو دیوار براشون بدبختی بباره ( همشم به گوشم برسه و با چشمم ببینم و همه بگن تاوان بلایی که سر تو اوردنه این بلاها که سرشون اومده)که حدااقل سر سوزن از بدی هایی که در حقم کردن تو این دنیا جبران بشه

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 16:59

خبلی برام عجیب شده حس و حال آدم هایی که همو دوست دارند..نمیدونم چجوری منظورمو بگم..میدونی اون قدر خالی شدم از همه چیز اون قدر بی حس شدم که تصورشم نمیتونید بکنید از چی به چی تبدیل شدم.نه تنها نسبت به عشق ووعاشقی ، به همه چیز دیگه هم همین جور بی حس شدم.یه ربات تمام عیار.!!! از خودم میترسم ازین همه خالی بودن...ازینکه چیزی تو وجودم نمونده که نثار کسی کنم.درست مثل یه موبایل که کمتر از یک درصد شارژ داره و یه مکالمه طولانی( مثلا رابطه با کسی تا ابد)در انتظارشه هیچ شارژی هم بهش نمیخوره!!! خیلی حس بدیه.خیییلی.. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 19:43 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 16:59

روزای آخر ساله و امسال رو خیلی متفاوت تر از سال های پیش دارم تموم میکنم مسئولیت خونه تقرببا رو دوش من افتاده...و هر روز کلی کار باید انجام بدم .تو سالی که گذشت میشه گفت تقریبا از خودم راضی ام.هر چند اگر تنبلی نمیکردم بهتر هم میشد همه چی.ولی خب بهر حال راضی ام.تو سال جدید کلی برنامه جدید دارم که باید دونه به دونه شو پیاده کنم.سال ۱۴۰۱ با آدم هایی آشنا شدم که از هر کدوم یه سری چیزا یاد گرفتم که خیلی بهم کمک میکنه تو دنبال کردن هدف هام.مشکل خوابم رو باید حل کنم.تا بتونم ساعات ببشتری رو صرف دنبال کردن برنامه هام کنم.باید ورزشو شروع کنم.اونم به طور مرتب.خلاصه احساس میکنم سال پر باری رو پشت سر گذاشتم.امیدوارم روزی برسه و بیام اینجا و این پست رو بخونم در حالی که به بیشتر هدف هام رسیده باشم.و صد البته حال دلم خوب باشه که این آخری از همه چیز مهم تره حتی از نون شب!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:15 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 16:59

صفحه بندی